بسمه تعالى

 

ايمان بر مبدأ و معاد

قسمت اول:

اعتقاد به مبدأ يعنى خود را دائماً در حضور خدا دانستن، خداوندى كه از تمام نيات و اعمال، خرد و كلان، آشكار و نهان، آگاه است، گردش چشمهاى خطاكاران را مى بيند. نجواى نجوا كنندگان را مى شنود و از آنچه در دل داريم يا در سر مى پرورانيم آگاه است (يَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ)سوره غافر: 19.

او به ما از ما نزديكتر است، نزديكتر از شريانهاى گردنمان و نزديكتر از رگهاى قلبمان (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)سوره ق: 16.

هيچ حجابى ما را از او مستور نمى دارد، و در هيچ زمان و مكانى از ما جدا نيست (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ)سوره حديد: 4.

كوچكترين اعمال و بزرگترين آنها همه پرونده دارد (لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاّ أَحْصاها)سوره كهف: 49.

خودمان بايد به مطالعه پرونده خود بنشينيم، و خود بايد قاضى و داور خود باشيم (اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبًا)سوره اسراء: 14.

خودمان گواه خويش هستيم و جزء جزء بدن ما شاهدان اين دادگاهند و بر ضدّ ما گواهى مى دهند (شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ)سوره فصلت: 20.

نه جاى انكار است، نه راهى به سوى بازگشت و جبران وجود دارد، نه توان تحمل مجازات الهى را داريم، و نه راه گريزى.

نيكان و پاكان، صالحان و مقربان در جوار قرب حق از نعمتهايى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده بهره مندند; در حالى كه بدكاران تبهكار و ظالمان آلوده در آتشى كه از درون جانشان سر مى كشد مى سوزند و مى گدازند (نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ × الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى اْلأَفْئِدَةِ)سوره همزه: 6 و 7.

آرى اگر ايمان به اين دو اصل اساسى زنده شود حتى توجه مختصرى به آن در اعماق جان ما باشد، براى تربيت و هدايت ما كافى است، و اگر ايمان به مبدأ و معاد نباشد هيچ قانونى انسان را اصلاح نخواهد كرد.


این پیشگفتار و متنی که در ادامه خواهد آمد انتخاب این حقیر از یکی از کتابهای استاد شریف حجت الاسلام مکارم شیرازی است      بنام     معاد و جهان پس از مرگ.


 

آيا شرايط زندگى در جهان ديگر همانند زندگى در اين جهان است يا همانطور كه طفل در حال جنين قادر نيست وضع زندگى جهان بيرون رحم مادر را تصور كند، و از همه مفاهيم حيات، روشنايى آفتاب، درخشش ماه، طراوت نسيم بهارى، زيبايى شكوفه ها، هيجان امواج، و عظمت جهان آفرينش چيزى جز يك مشت گوشت و خون درك كند، ما نيز مى توانيم مفاهيم و حقايق مربوط به جهان ديگر را دريابيم؟

آيا در اين صورت تلاش ما در اين زمينه به جايى مى رسد؟

آيا به راستى اعمال نيك و بد ما در آن جهان با ما خواهند بود، و براى ما شادى مى آفرينند يا ما را رنج و شكنجه و عذاب مى دهند؟

آيا با اينكه كسى از اين راه باز نگشته مى توانيم از اخبار آن جهان با خبر شويم؟

آيا مرگ دردناك است؟ راستى در لحظه مرگ چه احساسى به انسان دست مى دهد؟

آيا با پوسيدن بدن، روح باقى مى ماند؟

روح چيست؟ و چگونه مى توان آن را از نظر علمى و فلسفى شناخت و با آن ارتباط برقرار ساخت؟

آيا بازگشت اين بدن (معاد جسمانى) با اينكه دائماً در تغيير است و احياناً ذرات آن با گذشت زمان جزء چندين بدن ديگر شده، مشكلى بوجود نمى آورد؟!

آيا ايمان به رستاخيز مى تواند اثر تربيتى، اجتماعى، فكرى و اخلاقى در روح و جسم انسان بگذارد؟

 

و در هر حال آيا مسائل مربوط به زندگى پس از مرگ را مى توان با اصول علمى و... اثبات كرد؟

يادآورى اين نكته نيز لازم است كه براى كسانى كه «زندگى» در مكتب آنها جز «نان و آب» مفهومى ندارد و حد اعلاى شعار مكتبهاى انسانى آنها «نان و آب براى همه» مى باشد ممكن است بحثهاى اين كتاب مسائلى خارج از محيط زندگى جلوه كند، ولى به فرض كه ما داراى چنين ديد تنگ و محدودى باشيم باز خواهيم ديد كه ايمان به زندگى پس از مرگ چه اثر عميقى در تأمين رفاه و آسايش همين زندگى مادى - از جهات مختلف - دارد، و در حقيقت انسان بدون ايمان به معاد، نه قادر به اجراى عدالت اجتماعى است، نه سير كردن در مراحل تكامل انسانى و معنوى و اخلاقى.


مردم غالباً در زمان حال زندگى مى كنند، و تنها به آنچه امروز دارند دلخوشند و به اصطلاح «گنجشك روزى» هستند.

كسانى كه در زمان ماضى زندگى دارند نيز كم نيستند، اين دسته همواره پيكرهاى پوسيده حوادث تلخ و شيرين گذشته را از زير خاكهاى فراموشى بيرون كشيده و به تشريح آنها مى پردازند، در واقع عمرشان به «نبش قبر گذشته ها» مى گذرد. دائماً يا بر حوادث تلخ آن اشك مى ريزند و يا روى استخوانهاى نياكان قدرتمندشان بالانس مى روند و الكى خوشند!

 در اين ميان، آنها كه به زمان آينده، آن هم «آينده دور» بينديشند بسيار كمند.

اين خوددارى از بررسى حوادث آينده كه گاهى شكل «فرار» به خود مى گيرد به خاطر چيست؟

آيا به خاطر آن است كه آينده از دسترس حس ما بيرون است و مردم بيشتر «فرزندان حس اند» و تنها به اين مادر، انس و علاقه دارند؟

يا اينكه پرده هاى ابهامى كه روى آينده را پوشانيده، قيافه آن را مخوف ساخته. لذا از نزديك شدن به آن وحشت مى كنند؟

و يا اينكه «آينده» خواه ناخواه با نام پيرى، فرسودگى، و بالاخره مرگ و نابودى آميخته است و اينها همان چيزهائى هستند كه آدمى با تمام وجودش از آنها مى گريزد.

ولى به هر حال، على رغم تمام اين دوركشيها و وحشتها، سر و كار ما با آينده هاست، و اين آينده است كه سرنوشت ما در آن نهفته شده، «گذشته ها» گذشته اند، «حال» هم تا چشم به هم بزنيم به درياى گذشته فرو مى ريزد، پس ما مى مانيم و آينده ها، آينده اى طولانى و اسرارآميز كه ناخوانده به سراغ ما مى آيد، پس چرا آن را در نيابيم و به آن نينديشيم؟


با تمام اختلافاتى كه در ميان مردم جهان هست، و با همه اختلاف مسيرها و روشهايى كه دارند، از هر كجا و هر نقطه شروع كنند بالاخره در يك جا به هم مى رسند و آن نقطه مرگ و پايان اين زندگى است.

نقطه آغاز زندگى فقر باشد يا ثروت، در محيط جهل باشد يا دانش، با خوشبختى توأم باشد يا بدبختى، به هنگام مرگ ناگهان به طرز عجيبى همه در يك سطح قرار مى گيرند و مساوات كامل - كه هيچ كس نتوانسته آن را پياده كند - برقرار مى شود.

طول عمر به مفهوم ابديت نمى باشد.

مردم جهان با تمام تفاوتهائى كه در طرز تفكر دارند، در ايمان به مرگ اتفاق نظر دارند. و شايد انتخاب نام «يقين» در دو آيه از آيات قرآن براى «مرگ» اشاره به همين حقيقت است

«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ» سوره حجر (15)، آيه 99.«پروردگار خود را تا لحظه يقين (مرگ) بندگى كن»

«وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ × حَتّى أَتنَا الْيَقينُ» - سوره مدثر (74)، آيات 46 و 47.از قول بدكارن مى گويد: «ما تا لحظه يقين (مرگ) روز جزا را تكذيب مى كرديم».

يعنى; هم نيكوكاران و هم بدكاران در اين لحظه قطعى و يقينى به هم مى رسند.


بدترين راه مبارزه با واقعيت هاى تلخ فرار از درك آنها و يا به دست فراموشى سپردن آنهاست.

كم عقلى از اين بالاتر نمى شود كه چيزى را كه هرگز ما را فراموش نمى كند فراموش كنيم،

هنگامى كه تاريخ را ورق مى زنيم و مى بينيم بزرگ ترين زورمندان بشر، اسكندرها و چنگيزها و ناپلئونها، و نيرومندترين دانشمندان و قوى ترين شعرا و نويسندگان، همگى در آستانش زانو زدند و سرتسليم در برابرش فرود آوردند; معقول نيست كه ما آن را فراموش كنيم يا از آن بهراسيم و بى دليل از آن بترسيم.

همانطور كه پيشواى بزرگ اسلام اميرمؤمنان على(ع) در بيان مستدل خود مى فرمايد: «وَ كَيْفَ غَفَلْتُكُمْ عَمَّا لَيْسَ يُغْفِلُكُمْ وَ طَمَعُكُمْ فِيمَنْ لَيْسَ يُمْهِلُكُمْ; چگونه از چيزى غافل مى شويد كه او از شما غافل نخواهد بود، و طمع در چيزى مى كنيد كه هيچ گاه شما را مهلت نمى دهد»؟نهج البلاغه، خطبه 188. 


آيا لحظه مرگ لحظه وداع با همه چيز است؟ لحظه پايان راه زندگى؟ لحظه بيگانگى ابدى و جدايى مطلق از اين جهان؟ و تجزيه و بازگشت مواد تركيبى بدن انسان به عالم طبيعت است؟

يا لحظه تولد ثانوى؟

بيرون شتافتن از رحم دنيا به جهان وسيع و پهناور ديگر؟

شكسته شدن يك زندان وحشتناك؟

آزاد شدن از يك فقس كوچك و تنگ و گشوده شدن دريچه اى به سوى جهانى وسيع و روح پرور، دور از آلايش ماده اين جهان، پاك از غمها و اندوه ها، رنج ها و خصومت ها، دروغ ها و بى عدالتى ها، ستمگرى ها و تن به ستم دادن ها، تنگ چشمى ها و كوته نظرى ها، كينه توزى ها و جنگ ها و آنچه در اين جهان محدود و زندگى پر دردسر رخ مى دهد و با جان و سرشت آدمى بيگانه است، كدام يك؟...

 اولى چقدر تاريك و وحشت زا و هول انگيز و درد آلود است، و دومى چقدر زيبا و دلپذير و دل انگيز و آرام بخش.

تصوير مرگ در قيافه نخست كافى است كه همين شربت زندگى را - هر قدر هم زندگى مرفه باشد - در كام آدمى تلخ و ناگوار سازد و يا او را براى فرار از مرگ به تن در دادن به هر چيز وادارد و در برابر هر شرطى تسليم كند.

در حالى كه تصوير آن در چهره دوم، مى تواند شربت زندگى گوارا و شربت شهادت را در راه حق و هدف هاى پاك از آن گواراتر سازد و به انسان بگويد به خاطر اين زندگى در برابر هر شرطى تسليم نشو، و به هر قيمتى آن را مپذير، آزادباش و از مرگ افتخارآميز نترس! خلاصه مرگ هميشه وحشتناك نيست، گاهى اين زندگى از آن وحشتناك تر است.


دو كس از مرگ مى ترسند، آن كس كه آن را به معنى نيستى و فناى مطلق تفسير مى كند، و آن كس كه پرونده اش سياه و تاريك است!

آنها كه نه جزء اين دسته اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدف هاى پاك وحشت كنند مگر چيزى از دست مى دهند؟

داستان معروف رؤياى هارن الرشيد - كه در خواب ديده بود همه دندان هاى او ريخته است - و تعبير خواب كردن آن دو نفر كه يكى گفت: «همه كسان تو پيش از تو بميرند».

و ديگرى گفت: «عمر خليفه از همه بستگانش طولانى تر خواهد بود» و واكنش هارون در برابر دو تعبير كننده - كه به دومى صد دينار داد و اولى را صد تازيانه زد - نيز دليل ديگرى براى اين حقيقت است.

زيرا هر دو يك مطلب را گفته بودند اما آنكه نام مرگ كسان خليفه را بر زبان جارى كرده بود صدتازيانه نوش جان كرد، و كسى كه مرگ آنها را در قالب «طول عمر خليفه»! ادا نمود صد دينار پاداش گرفت!

ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هرچه خاك فلانى است عمر تو باشد»! يا به هنگامى كه مى خواهند كسى را با كسى كه از دنيا رفته است در جنبه مثبتى تشبيه كنند مى گويند: «دور از شما فلانى هم چنين بود» و يا «زبانم لال!» بعد از شما چنين و چنان مى شود» ويا ترتيب اثر دادن به هر چيز كه احتمال مرگ را دور كند و يا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنين دعاهايى كه با كلمه دوام خلود، جاويدان بودن مانند دامَ عُمْرَه، دامَ مَجْدُه، دامَتْ بَرَكَاتُهُ وَ خَلَّدَ اللّهُ مُلْكُه يا خدا عمر يك روزه تو را هزار سال كند و يا صد سال به اين سالها!...

هر كدام نشانه ديگرى از اين حقيقت است.

البته انكار نمى توان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هيچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى شتابند اما تعداد آن ها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهايى است كه چنين ادعايى را دارند!


اصولا انسان از «عدم» و «نيستى» مى هراسد.

از فقر مى ترسد، چون نيستى ثروت است.

 

از بيمارى مى ترسد، چون نيستى سلامت است.

از تاريكى مى ترسد، چون نور در آن نيست.

از بيابان خالى و گاهى از خانه خالى مى ترسد، چون كسى در آن نيست.

حتى از مرده مى ترسد، چون روح ندارد،، در صورتى كه از زنده همان شخص نمى ترسيد!

بنابراين اگر انسان از مرگ مى ترسد به خاطر اين است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نيستى همه چيز است.

و اگر از زلزله و صاعقه و حيوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نيستى تهديد مى كند.

البته از نظر فلسفى; اين طرز روحيه چندان دور و بيراه نيست، زيرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست و جنس خود را همچون كاه و كهرباست.

اما با «نيستى» هيچ گونه تناسب و سنخيت ندارد، بايد از آن بگريزد و فرار كند، چرا فرار نكند؟

ولى در اينجا يك سخن باقى مى ماند و آن اينكه: همه اينها صحيح است اگر مرگ به معنى نيستى و فنا و پايان همه چيز تفسير شود، و راستى اگر اين چنين تفسير شود چيزى از آن وحشتناك تر نخواهد بود و آنچه درباره هيولاى مرگ گفته اند كاملاً به جا و به مورد است.

اما اگر مرگ را - همچون تولد جنين از مادر - يك تولد ثانوى بدانيم، و معتقد باشيم با عبور از اين گذرگاه سخت، به جهانى گام مى گذاريم كه از اين جهان بسيار وسيعتر، پرفروغتر، آرام بخش ترو مملو از انواع نعمت هايى است كه در شرايط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نيست، خلاصه اگر مرگ را نوع كامل تر و عالى ترى از زندگى بدانيم كه در مقايسه با آن، اين زندگى كه در آن هستيم مرگ محسوب مى شود، در اين صورت مسلماً چيز نفرت انگيز و وحشتناك و هيولا، نخواهد بود، بلكه - در جاى خود - دل انگيز و رؤيايى، زيبا و دوست داشتنى است.


بمير اى حكيم از چنين زندگانى *** كز اين زندگى چون بميرى بمانى

سفرهاى علوى كند مرغ جانت *** چو از چنبر آز بازش رهانى

مترس از حياتى كه در پيش دارى *** از اين زندگى ترس، كاينك در آنى!


حجاب چهره جان مى شود غبار تنم *** خوش آن دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاى من خوش الحانى است *** روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم


مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك *** دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم

خرّم آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست *** به هواى سر كويش پر و بالى بنم


مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

من ز او جانى ستانم جاودان *** او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ


جمعى ديگر نيز هستند كه از مردن وحشت دارند، نه به خاطراينكه مرگ را به معنى فنا و نيستى مطلق تفسير كنند، و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه به خاطر اينكه آنقدر پرونده اعمال خود را سياه و تاريك مى بينند كه شكنجه هاى طاقت فرسا و مجازات هاى دردناك بعد از مرگ را گويا با چشم خود مشاهده مى كنند و يا لااقل چنين احتمالى را مى دهند.

اينها نيز حق دارند از مرگ بترسند، زيرا به مجرمى مى مانند كه از پشت ميلمه هاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مى رود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!

آزادى اينها هم از زندان بدن، يا زندان دنيا، نيز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلكه به معنى شكنجه هايى بدتر از آن.

اما آنها كه نه مرگ را فنا مى بينند، نه پرونده تاريك و سياه دارند چرا از مرگ بترسند؟ چرا از مرگ در راه هدف هاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟...


 

الهامات فطرى به ما مى گويند: مرگ پايان زندگى نيست، اين الهامات منحصر به ما نمى باشد، تمام اقوام حتى انسان هاى نخستين كه قبل از تاريخ مى زيسته اند به گواهى مدارك موجود به طرز جالبى به آن ايمان داشته اند.

مى گويند: پيوسته از اعماق آسمانها، از درون كهكشان ها، امواج مرموزى - شبيه امواج راديويى - پخش مى شود كه روى دستگاه هاى گيرنده قوى اثر مى گذارد.

هيچ كس نمى داند اين امواج از كجا مخابره مى شود و سرچشمه اصلى آن از كجاست؟ آيا تمدنهايى به مراتب پيشرفته تر از تمدن زمينيان در ماوراى منظومه شمسى ما وجود دارد كه صاحبان آنها به وسيله اين امواج پيام هايى به جهانيان مخابره مى كنند؟ و يا سرچشمه ديگرى دارد؟ نمى دانيم.

عجيب تر اينكه از اعماق وجود ما، از درون جان ما، نيز پيامهاى مرموزى مرتباً به ما مى رسد كه سرچشمه آن نيز ناشناخته است و به ناچار نام «فطرت» يا «نهاد» بر آن مى گذاريم، همين قدر مى دانيم الهامات مختلفى به ما مى شود، بر سر دو راهى ها خطوط اصلى را به ما نشان مى دهند، و اين الهامات به طرز مرموزى از درون ما مى جوشد.

نظير اين غرايز و الهامات فطرى فراوان است، ولى هيچ كس نمى تواند توضيح بيشترى درباره سرچشمه اين الهامات فطرى در اختيار ما بگذارد، اما به هر حال در اصل وجود آنها و نفش آنها در راهنمايى تكوينى ما ترديدى نيست.

ايمان به زندگى پس از مرگ از جلمه همين «الهامات فطرى» است:

شواهد تاريخى فراوانى در دست داريم كه بشر در طول تاريخ خود بلكه در دوران قبل از تاريخ نيز به زندگى پس از مرگ ايمان راسخ داشته و آثار مختلفى كه از انسان هاى پيشين به يادگار مانده و چگونگى ساختمان قبرهاى آنان و اشيايى كه همراه مردگان به خاك مى سپردند - چنان كه مشروحاً توضيح آن خواهد آمد - همه گواه بر اين موضوع است كه انسان مسأله زندگى پس از مرگ را طبق يك الهام درونى دريافته.

زيرا باور نمى توان كرد مسأله اى فطرى نباشد و بتواند با اين استحكام، خود را در تمام طول تاريخ و پيش از آن تا دورترين زمان هايى كه امروز شعاع كم رنگى از آن در ذهن و فكر ما تابيده است حفظ كند.

اينگونه مسائل ريشه دار كه هرگز از بشر جدا نمى شود حتماً يك هسته غريزى و فطرى دارند و به همين دليل، هميشگى و جاودانى خواهند بود.

«ساموئيل كنيگ» جامعه شناس معروف، تصريح مى كند كه:

«اسلاف انسان امروزى - كه آثار آنها در حفريات به دست آمده - يعنى «نئاندرتالها» داراى مذهب بوده اند، به دليل اينكه مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاك مى سپردند و ابزار كارشان را كنارشان مى نهادند و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مى رساندند».

مى دانيم انسان هاى نئاندرتال ده ها هزار سال قبل مى زيسته اند، به هنگامى كه هنوز نه خط اختراع شده بود و نه تاريخ بشر آغاز گشته بود.

درست است كه در زندگى پس از مرگ - هر چه باشد - ابزار زندگى فعلى به كار نمى آيد، اما منظور اين است كه اين اعمال گواه بر ايمان اسلاف انسان امروزى به زندگى پس از مرگ است.

نخستين خط ابتدايى پا به مرحله وجود مى گذارد و انسان مى تواند شرح سرگذشت خود را براى آيندگان در دل تاريخ بنويسدو ثبت نمايد، در اينجا از همه پيشگام تر مردم مصر هستند كه به گفته مورخ معروف «آلبرماله»: «در ميان تواريخى كه از ملل دنيا در دست داريم تاريخ ملت مصر از همه قديميتر مى باشد، زيرا وقايعى را ذكر مى كند كه در زمانى دورتر از پنج هزار سال پيش واقع شده است».

تاريخ كهن مصر نشان مى دهد كه مردم آن سامان عقيده محكمى به زندگى پس از مرگ داشته و براى آن تشريفات زيادى قائل بوده اند، گرچه آن را - مانند بسيارى از اقوام ديگر - با خرافاتى آميخته بودند.

مورخ نامبرده در اينجا بحث جالبى دارد كه نقل آن از جهاتى مفيد است، او مى نويسد: «مردم مصر بر اين عقده بودند كه روح مرده از قبر مفارقت كرده و در محضر خداوند بزرگ «آزيريس» حضور مى يابد... هنگامى كه او را به محضر «احكم الحاكمين» آزيريس رهبرى مى نمايند قلب او را در ميزان حقيقت مى سنجند، روحى كه از حساب پاك بيرون آيد، رهسپار مزرعه (و باغى) مى شود كه حد بركتش در تصور نگنجد... .

در كنار اموات نامه اى مى گذاشتند كه در سفر به آن دنيا راهنماى آنها باشد اين نامه عجيب و جالب جمله هايى را در برداشت كه مرده بايد در محضر خداوند بزرگ (آزيريس) بگويد تا ذمه اش برىء گردد و پاك شود به اين ترتيب:

بزرگى به تو مى برازد اى خداوند عالى مقام و اى خداوند راستى و عدالت!

من در برابر مردم پيرامون تقلب نگشته ام... .

هيچ بيوه زنى را نيازرده ام.

در محكمه اى دروغ نگفته ام.

به نيرنگ و تزوير آلوده نشده ام.

به كارگر بيش از آنچه بتواند در يك روز انجام دهد تحميل نكرده ام.

در انجام وظيفه تكاهل نورزيده ام. گرد تنبلى نگشته ام.

 

هتك احترام مقدسات را روا نداشته ام.

از بنده اى نزد آقايش سعايت نكرده ام.

نان كسى را نبريده ام.

كسى را گريه نينداخته ام.

آدم نكشته ام.

نوارها و آذوقه اموات را ندزديده ام(گويا مردم مصر مى پنداشتند كه مردگان پس از بازگشت به اين جهان نياز به اثاث البيت و غذا دارند، لذا يك دست اثاثيه و مقدارى غذا با آنها دفن مى كردند. منظور از نوار نيز ظاهراً همان نوارهاى موميائى است كه بر اندام مردگان مى پيچيدند)

زمين كسى را غصب نكرده ام... .

شير از دهان اطفال شير خوار نگرفته ام.

هيچ نهرى را قطع نكرده ام.

من پاكم، پاك... .

اى قضات! امروز كه روز حساب است اين مرحوم را به خود راه دهيد كه گرد گناهى نگشته دروغ نگفته. بدى نمى داند چيست در زندگى و معاش جانب حق و انصاف را فرو نگذارده، اعمال او مورد توجه مردم و موجب خشنودى خدايان (فرشتگان) بوده، او گرسنگان را پوشانيده، در راه خدا قربان كرده و به اموات غذا رسانيده، دهانش پاك است و هر دو دستش نيز پاك...».

«آلبرماله» پس از نقل اين سخن مى گويد: «از اين عبارات به خوبى روشن مى شود كه مردم مصر معاصى كبيره و حسنات و مستحبات را چگونه تشخيص مى داده اند»

در اينجا توجه شما را به نكته قابل توجهى كه دانشمند معروف اسلامى نويسنده كتاب «روح الدين الاسلامى» از مجله «ريدرزد ايجست» نوامبر 1975 از «نورمان فن سنت بيل» نقل مى كند جلب مى كنيم، او مى گويد: «حقيقت اين است كه شور غريزى به وجود جهان ديگر پس از مرگ يكى از محكمترين دلايل اين مسئله است زيرا هر گاه خدا مى خواهد انسان را به حقيقتى قانع سازد، ريشه آن را در سرزمين غرائز و فطرت او غَرْس مى كند.

عقيده به زندگى جاويدان در سراى ديگر يك نوع احساس عمومى در درون وجود همه انسانهاست، به طورى كه نمى توان با نظر حقارت به آن نگريست. مسلماً چيزى كه ما با اين سرعت به سوى آن مى رويم عكس العمل يك ريشه اساسى است كه در درون ما وجود دارد.

ما به اين گونه حقايق از طريق دلائل مادى ايمان نمى آوريم بلكه از طريق الهام و درك درونى است. هميشه الهام به تنهايى عامل مهمى براى درك حقايق محسوب مى شود و همانطور كه «برگسون» مى گويد:

«هنگامى كه دانشمندان به يك واقعيت علمى كه نيازمند به اثبات است مى رسند ناگهان با برقى از الهام، حقيقت را درك مى كنند».روح الدين الاسلامى، صفحه 116.

و عقيده به زندگى بعد از مرگ از همين الهامات فطرى است.


اعتقاد انسان به رستاخيز، پس از ورود او به «عصر تاريخ» (پيدايش خط و كشف فلزات) جاى هيچ گونه ابهامى نيست، و در پيشانى تاريخ اقوام و ملل ثبت شده است.

و همه اينها - چنانكه گفتيم - از آميخته بودن اين عقيده با فطرت و سرشت آدمى خبر مى دهد.

هماهنگى اين دو دستگاه (الهامات فطرى و اكتشافات عقلى و تجربى) سبب شده است كه انسان با اين سرعت در مسير تمدن و تكامل پيشروى كند.

اما نبايد فراموش كرد كه نتيجه گيرى صحيح از اين الهامات فطرى همواره بستگى به طرز فكر و محتويات ذهنى انسان دارد، يعنى اگر افرادى از نظر تفكر و علم ضعيف و ناتوان باشند الهامات فطرى آنها به صورت منحط و ناقص و گاهى واژگونه خودنمايى مى كند.


به عبارت ديگر: الهامات فطرى بايد همواره با آب علم و دانش آبيارى شوند تا محصول زنده و ارزنده اى داشته باشند در غير اين صورت آميخته با انواع خرافات و موهومات خواهند شد و گاه ممكن است نتيجه معكوس بدهند.

مثال روشنى براى اين موضوع مى توان زد: «غريزه جنسى» يك نوع الهام طبيعى و فطرى براى «حفظ نسل» است و انسان را براى ابقاى نسل خود بسيج مى كند، ولى اگر با افكار پست و اخلاق منحط آميخته شد، سر از فحشا بيرون مى آورد كه نابود كننده نسل است، يعنى درست در جهت عكس مقصود به جريان مى افتد.

از سوى ديگر، همه اقوام جهان براى اينكه هرج و مرج جنسى نسل آنها را متزلزل نسازد و نظام اجتماعى را به هم نريزد، مقرراتى براى پيمان زناشوئى قائل شده اند، اما گاه اين گونه مقررات و نظامات بر اثر كوته فكرى و نادانى، آنچنان پيچيده و سنگين مى گردد كه افراد را به ترك ازدواج و يا تن در دادن به فحشا دعوت مى نمايد كه هر دو به زيان حفظ نسل خواهد بود.

بنابراين رهبرى غلط غريزه جنسى نتيجه معكوس براى حفظ نسل مى دهد.

در نيازهاى روحى، و الهامات مربوط به آن، نيز مسأله همين طور است. مثلاً انسان - طبق يك الهام فطرى - در جستجوى آفريدگار جهان هستى است ولى گاهى افكار كوتاه و جهل و نادانى او را در چنگال «تشبيه و قياس» گرفتار مى سازد، زيرا اين عادت هميشگى كوته فكران است كه خود را محور همه چيز قرار مى دهند و همه چيز را با خود قياس و تشبيه مى كنند.

به دنبال اين تشبيه و قياس كار به جايى مى رسد كه همه چيز را جز «خداى حقيقى» مى پرستند و به گفته مورخ مشهور «ويل دورانت» تقريباً مى توان گفت: «هر حيوانى از سوسك مصرى گرفته تا فيل هندى روزى در يك گوشه از زمين به عنوان خدا مورد پرستش بوده است»!1. تاريخ دويل دورانت، جلد اول، صفحه 93.

و عجيب تر اينكه مسافراتى كه از ژاپن امروز مى آيند به ما مى گويند با چشم خود بتخانه هايى را ديده اند كه بتهاى كوچك و بزرگى به شكل «آلات تناسلى مرد و زن»! در آنها وجود داشته و جمعى آن را تقديس مى كرده اند!


اين طرز فكر خرافى در طول تاريخ موجب اعمال اسف انگيز و احياناً خنده آورى شده است.

مثلاً در ميان مردم «كنگو» معمول بوده كه به هنگام مرگ سران قبايل، دوازده دختر زيبا زنده زنده با او دفن مى كردند تا ملال از خاطر عاطر او در آن جهان، بزدايند.

و يا اينكه بعضى اهالى «مكزيك» دلقك (به اصطلاح هنر پيشه كمدين) رئيس قبيله را همراه او به خاك مى سپردند كه از تكدر خاطر وى در آن دنيا جلوگيرى كند.

و گاهى يك كاهن را زنده زنده با بزرگان خود دفن مى كردند تا مشاور مذهبى و روحانى او در سراى ديگر گردد!

در ميان پاره اى از اقوام رسم بوده كه لباسهاى مردگان را با آنها دفن نكنند بلكه به درختى (به جاى رخت آويز) بياويزند تا مردگان پس از زندگى فوراً آن را بپوشند و از برهنگى ناراحت نشوند!

 موميايى كردن مردگان در مصر قديم، فلسفه اى جز استفاده از آن بدن پس از بازگشت روح نداشته است.

موميايى كردن براى جلوگيرى از فساد و پوسيدگى بدن مرده بوده، به اين ترتيب كه بدن مرده را با مواد شيميائى مخصوصى خشك مى كردند و پس از آنكه جسد كاملا خشك مى شد آن را با چندين لايه نوارهاى كتانى آغشته به صمغهاى مخصوص مى پوشانيدند و چند صد متر كتان براى اين كار لازم بود. سپس آنها را در تابوتهاى مخصوصى گذاشته و گاهى آن را در چندين تابوت ديگر جاى مى دادند و روى تابوت بزرگ آخر، نقشهاى جالبى ترسيم مى كردند.

موميايى كردن يك جسد گاهى هفتاد روز وقت لازم داشت!

موميايى، مخصوص كشور مصر نبود، ولى مصريان در اين كار مهارت زيادى داشتند بطورى كه امروز در بسيارى از موزه هاى جهان موميائى هاى مصرى وجود دارد و اين موميايى ها به همان صورتى هستند كه قرنها پيش بوده اند و گذشت قرون و اعصار در آن اجساد اثرى نگذاشته است.

مردم مصر ديوار مقبره ها را از تصويرهائى كه شرح حال دقيقى از گزارش روزانه شخص مرده و خدمتكاران و شغل و تفريح او در دنيا بود مى پوشانيدند. مثلا در يك گوشه تصوير، كاركنان او نان مى پختند و يا آبجو و شراب به سبو مى ريختند. و در جاى ديگر خدمتكاران، بز يا گاو مى كشتند و يا از رودخانه ماهى مى گرفتند، در جاى ديگر گاوها را مى دوشيدند و آشپزى مى كردند.

گويا به اين ترتيب مى خواسته اند با تجديد خاطرات گذشته، ارواح مردگان را شاد نگهدارند!

اينها همه نشان مى دهد كه پيروان عقايد مزبور چنين مى پنداشتند كه انتقال به جهان ديگر همانند مسافرتهاى اين دنياست كه بايد مشمول تمام كيفيات و مقررات اين زندگى باشد.

در حقيقت اين موضوع درست به آن مى ماند كه كودكى در رحم مادر آگاهى از لزوم مسافرت به خارج رحم پيدا كند و براى اينكه پس از آمدن به اين دنيا از گرسنگى نميرد مقدارى از خون درون رحم را كه با آن تغذيه مى كند همراه خود بياورد، آيا اين طرز فكر صحيح است!

 ولى به هر حال، وجود اينگونه خرافات و انحرافات دليلى جز آميخته شدن الهام فطرى با جهل و نادانى ندارد و در عين حال يك واقعيت در لابه لاى همه آنها نهفته است و آن اينكه بشر طبق يك الهام درونى به رستاخيز ايمان داشته اگر چه با افكار كوتاه خود گاهى شكل خرافى به آن بخشيده است.


 به اين ترتيب بعد از مسئله ايمان به خداى ناديده، اين مشكلترين مطلبى بود كه بر فكر جمعى از مردم جاهليت سنگينى مى كرد با اينكه از درون فطرت خود زمزمه لطيف رستاخيز را مى شنيدند اما جنجالى كه از رهگذر جهل و نادانى آنها بر مى خاست اين زمزمه را در خود گم مى كرد.

آنها نمى دانستند همين دانه خرماى خشكيده و پوسيده اى كه در لا به لاى خاك ها گم مى شود، شايد تاكنون ده ها بار جزء زمين شده و سپس از مجراى ريشه درخت خرمايى سر از شاخه ها برآورده و دوباره شكوفه و سپس خرماى لذيذ وتر و تازه اى شده و باز هم خكشيده و به روى خاك افتاده است.

و يا آن شير شتر، بارها جزء بدن بچه شترى شده و پس از مردن و خاك شدن او به زمين برگشته و از مجراى ريشه گياه و يا بوته خارى جزء بدن شتر ديگرى گشته و از عروق او به پستانش انتقال يافته و سپس شير تازه اى گرديده است!


«لاوازيه» دانشمند بزرگ فرانسوى اثبات كرد هيچ ماده اى در جهان از بين نمى رود بلكه مواد جهان دائماً در حال تغيير شكل هستند.

اگر درختى را بسوزانيم و خاكسترش را بر باد دهيم، و يا اگر مقدارى بنزين را به طور كامل بسوزانيم به طورى كه كمترين دود سياهى از آن برنخيزد و تا آخرين قطره شعله گيرد و تمام شود، هيچ گونه تفاوتى در مواد موجود جهان صورت نگرفته، بلكه در فرض اول ذرات درخت تجزيه و در زمين و هوا پراكنده شده، قسمتى خاكستر و قسمتى تبديل به گازهاى كربن (تركيببى از كربن درخت و اكسيژن هوا) گرديده است و اگر با وسايلى آنها را از لابه لاى اجزاى زمين و آسمان جمع آورى كنيم و اكسيژن هوا را از آنها جدا كرده و سپس همه اجزاى آن را با هم تركيب نماييم همان درخت اول، حتى بدون اينكه يك هزارم گرم از آن كاسته شود، به دست مى آيد.

و در فرض دوم (سوختن كامل بنزين) همه آن تبديل به گازها مى شود كه با جمع آورى و تجزيه آن، همان بنزين نخستين بدون اينكه سرسوزنى از آن كم شود به دست خواهد آمد، منتها سهل انگاريها وعدم دقت ما به ما اجازه مى دهد كه بگوييم آنها نابوده شده اند.

در حقيقت همان طور كه در تبديل پول ها به يكديگر با نرخ هاى ثابت - مثلا تبديل ريال به ليره - تنها شكل پول عوض مى شود، وگرنه ارزش آن ثابت است و هر زمان قابل تبديل به صورت اول مى باشد مواد اين جهان نيز با نرخ ثابتى قابل تبديل به يكديگرند.

و به اين ترتيب در مسئله متلاشى شدن ذرات بدن انسان نيز هيچ چيز از ميان نرفته و در صندوق پس انداز جهان طبيعت ذخيره شده و هر زمان قابل پس گرفتن است.

البته در اينجا مسئله ديگرى طرح مى شود كه اين اجزا گاهى جزء بدن انسان هاى ديگر مى شوند، و به نظر مى رسد مشكلى در امر تجديد حيات مردگان ايجاد خواهد كرد زيرا ممكن است ارواح متعددى بر سر تصاحب اجزاء معينى به مبارزه و دعوا برخيزند و هر كدام آن را از آن خود بدانند.

ولى به زودى خواهيم ديد كه اين يك اشتباه بيش نيست و هيچ گونه دعوايى از اين نظر وجود نخواهد داشت، و حتى اگر انسانى فرضاً تمام بدن انسان ديگرى را بخورد، مشكلى در امر معاد به وجود نخواهد آمد.

 

به هر حال محاسبات «لاوازيه» در همه جا درست بود جز در يك مورد كه ماده در آنجا وجود خود را به كلى از دست مى داد بدون اينكه به ماده ديگر تبديل شده باشد، و آن در مورد تجزيه اتم ها و انفجارات اتمى بود كه ماده تبديل به انرژى مى شد.

اين موضوع را نخستين بار «مادام كورى» و همسرش «پير كورى» به هنگام مطالعه روى اجسام راديواكتيو (اجسامى كه تشعشع اتمى دارند و به اصطلاح، اتمهاى آنها در حال پوسيدن و متلاشى شدن است) كشف كردند.

آنها در سال 1898 در آزمايشگاه غير مجهز خود در پاريس، عنصر جديدى را به نام «راديوم» كشف كردند، از خاصيت عجيب اين عنصر آن بود كه دائماً حرارت و نور از خود بيرون مى داد و خاطره گوهرهاى شب چراغ افسانه اى را در دلها زنده مى كرد.

اين وضع بسيار جالب به نظر مى رسيد و پس از تحقيق كافى در اين زمينه دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه اتم هاى «راديوم» مرتباً در حال تجزيه شدن و پوسيدن است.

در حقيقت اين اجسام در همان موقع كه انرژى حرارتى و نورانى از خود بيرون مى فرستند جزئى از وجود خود را از دست مى دهند، اين اكتشاف بزرگ، قانون بقاء ماده لاوازيه را اصلاح كرد و قانون «بقاء ماده - انرژى» جاى آن را گرفت يعنى ثابت شد كه مجموعه «ماده - انرژى» جهان كاملاً ثابت است و سرسوزنى از آن كم نمى شود، تبديل ماده به ماده ممكن است، تبديل انرژى به انرژى ممكن است، تبديل ماده به انرژى ممكن است امّا فنا و نيستى به هيچ وجه در اين جهان راه ندارد.

بنابر اين نه تنها ذرات وجود ما در جهان هرگز از ميان نمى روند، بلكه به نام خود ما در اين دفتر بزرگ بايگانى مى گردند افعال و اعمال و گفتار و كردار ما و حتى امواج مغناطيسى مغز ما به هنگام فكر كردن كه همگى اشكال مختلفى از انرژى هاى ما هستند نيز در اين صندوق بزرگ به امانت سپرده مى شوند و اگر دستگاه ها و وسايل كافى در دست داشته باشيم مى توانيم تمام امواج صوتى پيشينيان و حتى نقش چهره هاى آن ها را از محيط زيست آنها بگيريم.

مى دانيم هم اكنون اين كار در مقياس كوچكى انجام شده و دانشمندان توانسته اند با استفاده از امواج صوتى كه به روى ظروف سفالينى كه از دو هزار سال پيش به يادگار مانده، صداى كوزه گران آن زمان را زنده كنند، به طورى كه همه آن را بشنوند.

مطالعه روى بدنه اين ظروف سفالين نشان مى دهد كه به هنگام ساختن آنها امواج صوتى سازندگان از طريق ارتعاشات دستشان روى بدنه آنها نقش بسته است و به كمك همين ها صداى آنها باز مى گردد.

آيا اينها هر كدام گام برجسته تازه اى به سوى اثبات علمى رستاخيز نيست!

آيا بااين حال نبايد اعتراف كنيم: همان طور كه به گفته «آدلف بوهلر» شيمى دان معروف: «هر قانونى كه بشر كشف مى كند او را يك گام به خدا نزديك تر مى سازد، هر قانونى كه كشف مى شود، او را يك قدم به رستاخيز و زندگى پس از مرگ نيز نزديك تر مى نمايد»؟

«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ:

آيا گمان كرديد بيهوده آفريده شده ايد و به سوى ما باز نمى گرديد»؟سوره مؤمنون (23)، آيه 115.


از اثرات ايمان به رستاخيز در شكل دادن به زندگى انسان اين است كه; اگر زندگى بعد از مرگ نباشد زندگى اين جهان «پوچ» و «بيهوده» خواهد بود.


فرض مى كنم من هم يكى از ميليون ها قطرات آب اين نهرم كه طبق فرمان آفرينش از آن چشمه جوشيده ام، و از لابه لاى اين سنگ ها و درختان پيش مى روم، ولى آخر به كجا مى رسم، مسلماً تا ابد در اين سير پيش نمى روم... فكر آينده مبهم مرا شديداً آزار مى دهد.

آيا در باتلاقى متعفن و گنديده و مملو از حيوانات پست فرو خواهم رفت... اين چه بشارتى است؟

و آيا در انتهاى اين دشت پهناور در وسط بيابان سوزانى تبخير خواهم شد. اين هم افتخارى نيست؟

و يا بار ديگر به درياى وسيعى كه در آغاز از آن سرچشمه گرفته بودم، بدون هيچ هدفى باز مى گردم و يك زندگى تكرارى و پوچ خواهم داشت؟ گذرا بودن عمر كه سرانجامش اينها باشد چه دردناك است!

در كنار ريشه درختى در زمين فرو خواهم رفت و طبق قانون «اسمز»، نيروى جاذبه زمين را پشت سر خواهم گذاشت، و از شاخه ها به سرعت بالا رفته، در رگ هاى لطيف و زيبا مى دوم، و از گل هاى معطر سر بر مى آورم، و در آنجا ميوه اى مى شوم و دائماً مشغول خود سازى خواهم بود تا رسيده شوم، و نيازم از وابستگى به شاخه تمام شود و مانند فضا نوردى كه موشك خود را رها كرده و در كرات عالم بالا فرود مى آيد از شاخه درخت پياده مى شوم و در دامان انسانى متفكر و انديشمند كه زير درخت نشسته و به خلق و ابداع يك اثر ارزنده ادبى، علمى، اخلاقى و فلسفى مشغول است مى افتم.

لطافت و طراوت من چشم اين مرد انديشمند را جلب خواهد كرد و به زودى جزء بدن او مى شوم و در مسير خون او تلاش و كوشش مداوم خود را دنبال مى كنم.

از رگ هاى او به سرعت بالا مى روم و از ميان پرده هاى ظريف و نازك و حساس مغز او مى گذرم، و به امواج انديشه ابداع گرى در راه يك شاهكار ادبى و فلسفى، و يا يك اكتشاف علمى تبديل مى شوم.

و به صورت يك اثر جاودان از نوك قلم او به صفحه كتاب نقش مى گردم و به اين ترتيب رنگ ابديت به خود مى گيرم و در كتابخانه ها براى هميشه مورد استفاده همگان مى شوم.

 

اگر چنين باشد اين گذرا بودن براى من نشاط انگيز است، چرا كه يك قطره بى ارزش آب در وجود كامل ترى ادغام شده و سرانجام تبديل به يك اثر جاويدان گرديده است.

چه بشارت و افتخارى از اين بالاتر!

ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن يا تبخير شدن و يا در هوا شدن و يا بى هدف به دريا باز گشتن باشد چه وحشتناك و دردناك خواهد بود.

آيا سرنوشت آنها كه مرگ راآخرين نقطه زندگى مى دانند با سرنوشت اين قطره آب فرق دارد؟

آيا زندگى و مرگ آنها مى تواند مفهوم صحيحى داشته باشد؟

آيا قبول اصل معاد و ادامه تكامل انسان پس از مرگ و گام نهادن در جهانى وسيع تر و برتر و بالاتر، به زندگى انسان شكل و هدف نمى دهد؟ و آن را از پوچى در نمى آورد؟

به همين دليل مى بينم پوچى زندگى از مهم ترين مسائلى است كه انسان عصر فضا به شدت از آن رنج مى برد. تب داغ مكتب هاى فلسفى نوظهور همچون «اگزيستانسياليسم» - اگر بتوانيم نام مكتب بر آنها بگذاريم - شاهد اين احساس دردناك نيست؟

انديشمندانى كه با بينش صحيح از كشورهاى صنعتى ديدن كرده اند اعتراف دارند كه مردم آن سامان با اينكه مسأله بيكارى و بيمارى و تحصيل و پيرى را به وسيله كارگاه هاى عظيم و تشكيلات وسيع بهداشتى و فرهنگى و بيمه و بازنشستگى و مانند آن تقريباً حل كرده اند و زندگى آنها از لحظه تولد تا لحظه مرگ و حتى وضع فرزندان آنها تأمين شده است، از پوچ بودن زندگى ناله مى كنند و خود رادر يك حال بى هدفى و بى وزنى احساس مى كنند.

و شايد رمز بسيارى از تنوع طلبى هاى غرب و سرگرمى هاى عجيب و غريب آنها فرار از فكر كردن درباره همين پوچى و بى هدفى است.

ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن يا تبخير شدن و يا در هوا شدن و يا بى هدف به دريا باز گشتن باشد چه وحشتناك و دردناك خواهد بود.

آيا سرنوشت آنها كه مرگ راآخرين نقطه زندگى مى دانند با سرنوشت اين قطره آب فرق دارد؟

آيا زندگى و مرگ آنها مى تواند مفهوم صحيحى داشته باشد؟

آيا قبول اصل معاد و ادامه تكامل انسان پس از مرگ و گام نهادن در جهانى وسيع تر و برتر و بالاتر، به زندگى انسان شكل و هدف نمى دهد؟ و آن را از پوچى در نمى آورد؟

ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن يا تبخير شدن و يا در هوا شدن و يا بى هدف به دريا باز گشتن باشد چه وحشتناك و دردناك خواهد بود.

آيا سرنوشت آنها كه مرگ راآخرين نقطه زندگى مى دانند با سرنوشت اين قطره آب فرق دارد؟

به همين دليل مى بينم پوچى زندگى از مهم ترين مسائلى است كه انسان عصر فضا به شدت از آن رنج مى برد. تب داغ مكتب هاى فلسفى نوظهور همچون «اگزيستانسياليسم» - اگر بتوانيم نام مكتب بر آنها بگذاريم - شاهد اين احساس دردناك نيست؟

انديشمندانى كه با بينش صحيح از كشورهاى صنعتى ديدن كرده اند اعتراف دارند كه مردم آن سامان با اينكه مسأله بيكارى و بيمارى و تحصيل و پيرى را به وسيله كارگاه هاى عظيم و تشكيلات وسيع بهداشتى و فرهنگى و بيمه و بازنشستگى و مانند آن تقريباً حل كرده اند و زندگى آنها از لحظه تولد تا لحظه مرگ و حتى وضع فرزندان آنها تأمين شده است، از پوچ بودن زندگى ناله مى كنند و خود رادر يك حال بى هدفى و بى وزنى احساس مى كنند.

و شايد رمز بسيارى از تنوع طلبى هاى غرب و سرگرمى هاى عجيب و غريب آنها فرار از فكر كردن درباره همين پوچى و بى هدفى است.

اين حقيقت را به تعبير فلسفه اش در مكتب اگزيستانسياليسم چنين مى خوانيم: (دقت كنيد)

«ميان موجودات تنها انسان است كه مفهوم وجود را درك مى كند و از هستى خويشتن آگاه مى باشد، همان طور كه هستى براى انسان يك امر بديهى است، نيستى نيز همراه با تصور هستى در ذهن انسان وجود دارد، ما در عين اينكه وجود خود يا چيز ديگر را حس مى كنيم، عدم خود يا عدم آن چيز نيز در نظر ما روشن است.

روى اين زمينه، انسان نه تنها از وجود خويشتن آگاه است، عدم خود را نيز به طور واضح حس مى كند، و «اضطراب» و «نگرانى» انسان نتيجه همين آگاهى از وجود و عدم است به قول «ساتر» بى معنى بودن وجود (و پوچى آن) از اينجا روشن مى شود: ما براى چه به وجود آمده ايم و دليل بودن ما چيست؟ (پاسخى براى اينها در دست نداريم)... .

وقتى كه فرد دليلى بر هستى خود نمى بيند در اين دنيا احساس بيگانگى مى كند، او خود را از ديگر اشياء و افراد جدا حس مى كند و خلاصه وجود او به صورت وصله ناجورى است كه محلى مناسب براى خود نمى يابد.»

اگر جنين در شكم مادر، هوش و دانشى داشته باشد اما خبرى از بيرون رحم نداشته باشد و درباره زندگى در آن محيط بينديشد در پيروى كردن از مكتب ساتر ترديد نخواهد كرد.

او هم آن زندگى محدود و ناراحت كننده را كه به صورت وابسته اداره مى شود كاملا پوچ و بى هدف و بى حاصل خواهد خواند اما اگر بداند، از آنجا آماده براى زندگى وسيع تر ديگرى مى شود و اين دوران، دوران تربيتى خاصى است كه بدون آن نمى تواند از يك «زندگى مستقل» برخوردار گردد، آنگاه زندگى دوران جنينى براى او مفهوم خواهد داشت.

اگر ما هم يقين داشته باشيم كه منزلگاهى كه در پيش داريم منزلگاه عدم نيست، هستى است در يك سطح عالى تر، ادامه همين حيات است در يك افق بالاتر، و همه تلاش ها و كوشش ها سرانجام به آن منتهى مى گردد در اين حالت زندگى ما از پوچى و بيهودگى خارج مى شود و مفهوم مى گيرد.

بنابراين بايد گفت: «نخستين اثر ايمان به زندگى پس از مرگ و رستاخيز مفهوم دادن و هدف بخشيدن به زندگى دنيا و از بيهودگى درآوردن آن است».


توجه ندارند كه هميشه جنايات بزرگ را شخصيت هاى بزرگ و دانشمندان بزرگ، و همان افراد سطوح بالا انجام مى دهند:

بمب هاى اتمى و هيدروژنى را آنها مى سازند، طرح جنگ هاى الكترونيكى را آنها مى ريزند، نقشه هاى استعمار سياسى و اقتصادى كشورها را آنها مى كشند.

خلاصه همين «دانشمندان و متفكران» هستند كه همواره در اختيار «قدرت هاى جهنمى» دنيا بوده و هستند و با فروش معلومات و ابتكارات و استعدادهاى سرشار خودپايه هاى استعمار، استبداد خودكامگى آنها را محكم مى سازند.

اين موضوع منحصر به دنياى امروز نيست، در گذشته تاريخ نيز همواره در كنار فرعون ها، صفى از هامانهاى باهوش، و قارون هاى دانشمند و ثروتمند كه هم پسر عموى موسى است، و هم نماينده فرعون در بنى اسرائيل، و هم ثروت كلانى دارد كه معتقد است با علم و دانشش آنها را به دست آورده است، و در كنار دست معاويه ها عمرو عاصها و ابوهريره ها نشسته بودند.

بنابراين نياز دانشمندان و باهوش ها و با استعدادها و افراد سطح بالا، به كنترل مذهب از همه بيشتر است كه اينها مى توانند دنيا را به آتش بكشند و يا به سوى صلح رهبرى نمايند!

و مردمى كه در سطوح پايين هستند غالباً سر بر فرمان آنهايند و مهره هايى در دست آنها كه ضررشان به هنگام انحراف به مراتب كمتر و ضعيف تر است.

اما اينها -و به طور كلى تمام مردم جهان - اگر ايمان داشته باشند مرگ پايان دفتر زندگى نيست، بلكه آغاز دفتر است و آنچه در اين دنيا مى گذرد فقط ديباچه اى بر آن است، همه چيز رنگ ابديت به خود مى گيرد، اعمال و گفتار، نيكى ها و بدى ها، هيچ كدام فانى نمى شوند، و همان ها هستند كه در زندگى طولانى كه در پيش داريم مزاحم و آزاده ما هستند و يا وسيله آرامش و نيكبختى ما.

همان طور كه اگر «جنين» عقل داشته باشد و در دوران كوتاه زندگى خود در شكم مادر - كه دوران سازندگى جسم و جان است - در ساختن خود كوتاهى كند، و با افراط كارى ها نقايصى در خود ايجاد نمايد، يك عمر طولانى (يكصد ساله مثلاً) بايد عواقب آن را تحمل كند و رنج ببرد، كسانى كه در اين زندگى دنيا نيز در سازندگى خود كوتاهى كنند و با نقايص و عيوب و انواع بيمارى هاى اخلاقى و روانى گام در جهان ديگر و عالم پس از مرگ بگذارند بايد براى هميشه رنج و شكنجه ببينند.

اين عقيده مى تواند زندگى انسان را به كلى دگرگون كند و به عنوان يك درس عالى تربيتى، روح و جان انسان را پرورش دهد، و از آن همه جناياتى كه از يك انسان مادى ممكن است سربزند و به عقيده او با فنا و نابوديش همه آنها نيز نابود مى شوند، باز دارد.

عقيده به عالم پس از مرگ و بقاى اثر اعمال آدمى، هم مى تواند يك «عامل بازدارنده قوى» در برابر گناه و خطاكارى، و هم يك «عامل محرك نيرومند» براى تشويق سرمايه گذارى مادى و معنوى در راه خدمت به خلق خدا و نيكى ها گردد.

اثراتى كه ايمان به عالم پس از مرگ مى تواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشويق افراد فداكار و مجاهد و لايق بگذارد به مراتب بيش از اثرات دادگاه ها و كيفرهاى معمولى، و بيش از پاداش ها و تشويق هاى عادى است.

زيرا: از مشخصات دادگاه رستاخيز اين است كه نه تجديد نظر در آن راه دارد، و نه توصيه و پارتى بازى، و نه مى توان فكر قضات آن را با پشت هم اندازى و ارائه مدارك دروغين تغيير داد، و نه تشريفات آن نيازمند به طول و تفصيل خواهد بود.

بلكه همان طور كه مشروحاً خواهيم گفت كيفرها و پاداش ها در آن عالم از جهات زيادى شبيه به آثار و خواص طبيعى است. يعنى همان طور كه مثلاً يك داروى شفابخش يا يك سم كشنده، در تأثير خود خطا و اشتباه بردار نيست و رشوه و توصيه نمى تواند آن را عوض كند، اعمال و كارهاى انسان در زندگى پس از مرگ نيز تقريباً چنين وضعى را دارند اين از يكسو.

و از سوى ديگر در دادگاه هاى عادى اين جهان - كه هزار و يك عيب دارد - مسأله تشويق مفهوم ندارد و مثلاً اگر كسى پنجاه سال از مرز قانون تجاوز نكرد و مرتكب يك خلاف كوچك هم نشد پاداشى در برابر عمل به قانون به او نمى دهند. يعنى پاداشى ندارند كه بدهند.

بنابراين ضمانت اجرايى اين قوانين يك جانبه است، يعنى هميشه سراغ قانون شكن و متجاوز مى رود، نه قانون شناس و پايبند به قانون، در حالى كه ضمانت اجراى قوانين مذهبى دو جانبه است، و كفه پاداش به همان اندازه سنگين است كه كفه مجازات و كيفر.

بدون شك كسى كه مؤمن به چنين جهانى باشد، در اصلاح خود، در انجام اعمال گوناگون فوق العاده سختگير و موشكاف است و همانطور كه يك فرد مطلع از خواص داروهاى شفابخش و سموم كشنده، نسبت به اولى فوق العاده علاقه مند و از دومى بسيار وحشت دارد او هم هر لحظه كه مى خواهد اقدام به كارى كند آثار قطعى آن عمل را در برابر چشمان خود مجسم مى بيند!

و به اين ترتيب همواره تحت يك مراقبت دائمى و دقيق از درون وجود خويش قرار دارد، و به طور خودكار در برابر جنايات و تبهكارى ها و مفاسد كنترل مى شود.

 

ايمان صريح به اين واقعيت، انسان را به جايى مى رساند كه مى گويد:

 

«به خدا سوگند اگر شب ها تا به صبح بستر من نوك خارهاى جانگداز باشد، و روزها زنجير در دست و پاى من نهند و در كوچه و بازار بكشانند، از آن خوشتر دارم كه در دادگاه بزرگ پروردگار خويش حاضر شوم در حالى كه ستمى بر بنده اى از بندگان خدا كرده باشم و حق كسى را غصب نموده باشم!».نهج البلاغه، خطبه 224.

چنين كسى آهن تفتيده و سوزان نزديك دست برادرش - برادرى كه خواهان تبعيض در بيت المال خلق است - مى برد و هنگامى كه از مشاهده اين صحنه فريادش بر مى خيزد به او اندرز مى دهد و مى فرمايد:

«تو از شعله آتش كوچكى كه به سان بازيچه اى در دست انسانى است، فرياد مى كشى و فرار مى كنى، اما برادرت را به سوى آتشى مى كشانى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته است؟!»نهج البلاغه، خطبه 224.

و هنگامى كه پاره اى از اطرافيان نزديك بين، او را براى تقويت پايه هاى حكومتش به تبعيض هاى ناروا در جامعه مسلمين دعوت مى كنند به آنها فرياد مى زند:

«واى بر شما، به من مى گوييد پيروزى خود را در ستم كردن به آنها كه در پناه حكومت من زندگى مى كنند جستجو كنم! به خدا سوگند تا ستاره اى در آسمان مى درخشد چنين نخواهم كرد!»(3)راستى اگر همه زمامداران جهان، و همه مردم عادى، گوشه اى از اين ايمان صريح و قاطع در اعماق وجودشان روشن باشد دنياى ما چه قيافه اى خواهد داشت؟

آيا اثرى از اين خود خواهى ها، خودكامگى ها، خودپرستى ها و ظلم و تجاوزها در آن خواهد بود؟


به همين دليل، همه اديان و مذاهب آسمانى براى تربيت افراد و اصلاح اجتماعات، كوشش وسيعى براى پرورش ايمان به عالم پس از مرگ، در دل مردم، به عمل آورده اند.

مخصوصاً در قرآن قسمت مهمى از مسائل تربيتى از همين راه تعقيب مى شود و به همين جهت تعجب آور نيست اگر بشنويم در قرآن در حدود 1400 مرتبه به اين مسأله و خصوصيات آن اشاره شده است كه از ميان آنها به چند تعبير جالب اشاره مى كنيم.

1- قرآن مى گويد: نه تنها ايمان و يقين قطعى به آن روز بزرگ براى تربيت انسان كافى است، بلكه «ظن و گمان» به آن هم اثر عميق دارد:

أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْم عَظيم * يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ

آيا آنان (كم فروشان كه حق خود را به طور كامل مى گيرند و حق مردم را به آنها نمى دهند) گمان نمى كنند در روز بزرگى برانگيخته خواهند شد، روزى كه همه مردم در پيشگاه پروردگار حاضر مى شوند».سوره مطففين (83)، آيه 4 تا 6.

2- در موارد مختلفى تأكيد مى كند كه تنها «اميد» و «رجا» به آن جهان براى جلويگرى از طغيان انسان و ترك لجاجت در برابر حق و انجام عمل صالح كافى است - توجه داشته باشيد در مفهوم اميد و رجاء قطع و يقين نيفتاده است.

«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحًا; كسيكه اميد ملاقات پروردگار دارد بايد عمل صالح انجام دهد». سوره كهف (18)، آيه 110.

«وَ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى رَبَّنا; آنها كه اميد ملاقات ما را نداشتند (از طريق غرور و لجاجت) گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند و خدا را با چشم خود نمى بينيم؟»سوره فرقان (25)، آيه 21

3- در قرآن مخصوصاً تصريح شده كه اعمال و رفتار و گفتار انسان رنگ ابدى، به خود مى گيرد، و در آن جهان همگى در كنار انسان حاضر مى شوند و با او خواهند بود:

«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَرًا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوء; آن روز كه انسان هر كار نيك و بدى كرده در برابر خود حاضر مى بيند.»سوره آل عمران (3)، آيه 30.

و در جاى ديگر تأكيد مى كند: «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً; همه اعمال خويش را در حضور خود مى يابند».سوره كهف (18)، آيه 49.

و به اين ترتيب موجى نيرومند از احساس مسؤوليت در برابر همه رويدادهاى زندگى در اعماق روح انسان، انسانى كه مؤمن به زندگانى پس از مرگ است به وجود مى آورد.


اين دادگاه كه قاضى و گواه و مجرى احكامش يكى است و در درون جان همه ماست نمونه زنده اى از دادگاه رستاخيز است.

 زيباترين و رساترين تعبير همان است كه در شعر منسوب به پيشواى آزادگان اميرمؤمنان على(ع) ديده مى شود:

«آيا گمان مى كنى ذره كوچكى هستى؟ نه جهان بزرگى در تو، در هم پيچيده شده است!»


ساختمان حيرت انگيز «اتم» ماكتى است از منظومه عظيم شمسى با همان سيارات و همان گردش سرسام آور، و منظومه شمسى به نوبه خود ماكتى است براى ساختمان كهكشان ها، و همچنين ساختمان يك سلول كه با ذره بين بايد به تماشاى زيبايى هاى آن پرداخت، ماكتى است از ساختمان يك درخت، يك حيوان و يك انسان.

بذر كوچك گل ها و سلول زنده اى كه در كنار هر هسته اى نهفته است، و نطفه كوچكى كه در كنار زرده تخم مرغ آويزان است هر يك نمونه ظريف و زيبايى از يك شاخه گل، يا يك درخت بزرگ ميوه، يا يك مرغ دل انگيز است و تمام آنچه در آنها وجود دارد در اينها نيز به طور سر بسته ديده مى شود، و بايد هم چنين باشد، مگر عالم هستى يك واحد به هم پيوسته نيست؟

اين همانندى ميان جهان كوچك (انسان) و جهان بزرگ گاهى سبب مى شود كه از آنچه در آن عالم بزرگ است به مشابه آن در انسان توجه كنيم و گاهى به عكس، از آنچه در انسان وجود دارد پى به مشابه آن در «عالم كبير» ببريم. (اين را به خاطر داشته باشيد).

در درون وجود انسان دادگاه كوچكى است كه امروز آن را «وجدان» و فلاسفه آن را «عقل عملى» و در لسان قرآن «نفس لوامه» يا «نفس» ناميده شده است و عرب ها به آن «ضمير» مى گويند، و به راستى دادگاه عجيبى است كه دادگاه هاى دنياى ما با آن همه عرض و طول و زرق و برق و يال كوپالش در برابر آن چيز مسخره اى است.

دادگاهى است كه «قاضى» و «شاهد» و «مجرى احكام» و «تماشاچى» در آن، همه يكى است، همان نيروى مرموزى كه نام «وجدان» به آن داده ايم.

اين دادگاه بر خلاف دادگاه هاى پر سر و صدايى كه گاهى يك محاكمه اش پانزده سال! طول مى كشد نياز به وقت ندارد، يك ساعت، يك دقيقه و گاهى يك لحظه، همه چيز در آن تمام است.

اثرى از دادگاه هاى استيناف و تجديد نظر، و ديوان هاى عالى و عالى تر كه همگى نشانه عدم اعتماد به كار دادگاه هاى قبلى است، در آن ديده نمى شود و حكمش فقط يك مرحله دارد، زيرا در اينجا اعتماد حكومت مى كند، اعتماد.

انحراف هايى كه در كار قضات در دادگاه هاى رسمى روى مى دهد مانند: ترس از مقامات بالاتر، و چرخاندن شاهين ترازوى عدالت به آن سمت! و يا توصيه هايى كه همچون طوفان به اين كفه ها مىوزد و اين كفه هاى ظريف را كه با اندك نسيمى مى لرزند و كج مى شوند به هم مى زند!

و با حق و حساب هايى كه با استفاده از بسته بودن چشم فرشته عدالت - كه اگر چشمش هم باز بود نمى ديد چون مسجمه فرشته است نه فرشته - گرفته مى شود... هيچ يك از اين ها در دادگاه و محكمه وجدان مطرح نيست و صاحبان زر و زور و توصيه و پارتى به حريم آن نمى توانند راه يابند كه اين يك نيروى الهى است و مافوق جهان طبيعت.


اين محكمه، هم كيفر به مجرمان مى دهد، هم پاداش به وظيفه شناسان. بر خلاف محاكم رسمى كه اگر من صد سال هم سر سوزنى از مرز قانون تجاوز نكنم و يك نقطه سياه در تمام پرونده عمر من نباشد يك «آفرين كاغذى» يا حرفى هم به من نمى گويد و اصولاً محكمه اى براى رسيدگى به كار خوب ندارد و تنها كارش رسيدگى به كارهاى بد است.

كيفر آن هم هيچ شباهتى با كيفرهاى عادى ندارد چنان از درون مى سوزاند و شلاق مى زند كه گاهى دنيا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مى شود، تنگ تر از يك سلول زندان وحشتناك.

گاهى كه گناه انسان بسيار بزرگ است آنچنان شكنجه و فشار به انسان مى دهد كه سر از جنون و ديوانگى در مى آورد و گاه فشار عذاب آن به حدى است كه انسان ترجيح مى دهد اعدام شود و از عذابى كه شعله آتش آن به اندازه كوه هاست ولى كسى آن را نمى بيندنجات يابد.

پاداش آن هم همين قدر پر شكوه و نشاط انگيز و وصف ناكردنى است كه ما آن را «آرامش وجدان» مى ناميم، چون لغت ديگرى براى آن نداريم.

بسيارى از شخصيت هاى معروف سياسى را مى شناسيم كه به هنگامى كه پست خود سقوط كردند در مدت بسيار كوتاهى همچون بادكنكى كه سوزن به آن بزنند، تمام قواى خود را از دست دادندو در برابر مرگ زانو زدند.

شايد يكى از عوامل مهم آن اين باشد كه به هنگامى كه در مصدر كار بودند وقت آن را كه صداى وجدان خود را - در برابر كارهاى خلافى كه داشتند - بشنوند نداشتند، اما به هنگامى كه سر و صداها فرو نشست محاكمات وجدان پى در پى شروع شد و ضربات سنگين مجازاتش آنها را در هم كوبيد.

اين بود گوشه كوچكى از فعاليت هاى اين دادگاه عجيب كه نام آن وجدان است.


آيا وجود اين دادگاه به ما بيدار باش نمى دهد كه در باطن اين جهان، در عمق اين عالم بزرگ، دادگاهى عظيم به وسعت اين عالم به عظمت آفريدگار آن، خالى از هر گونه محدوديت و نارسايى هست كه سرانجام همه بايد در آنها حضور يابند و پرونده هاى اعمال همه، حتى اعمالى كه به كلى از نظر ما محو و فراموش شده اما بايگانى عظيم اين جهان كه هيچ چيز در آن نابود نمى شود آن را حفظ كرده، در آن محكمه مطرح گردد و آتشى سوزنده تر و عميق تر و وحشتناك تر از آتش مجازات وجدان، و پاداشى شورانگيزتر از پاداش نشاط انگيز وجدان در برابر اعمال هركس قرار داده شود؟ مسلماً نمونه اين دادگاه در عالم بزرگ هم هست و آن را مى توان وجدان عالم نام نهاد.

شايد به خاطر همين است كه در كتاب بزرگ آسمانى ما هنگامى كه سخن از قيامت و رستاخيز عظيم به ميان آمده در كنار آن و دوش به دوش آن محكمه وجدان مطرح شده است: «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ * وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ* أَ يَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَّجْمَعَ عِظامَهُ* بَلى قادِرينَ عَلى أَنْ نُّسَوِّيَ بَنانَهُ; به روز رستاخيز سوگند، و به وجدان بيدار سرزنش كننده قسم، آيا انسان چنين مى پندارد كه استخوان هاى پراكنده او را جمع آورى نمى كنيم، (نه چنين نيست) ما قادريم كه حتى انگشتان او را (و حتى خطوطش را كه معرف هر شخص است همچون روز نخست) بسازيم».سوره قيامت (75)، آيه 1 تا 4.

دراين آيات اين دو دادگاه در كنار هم نشسته اند.


اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود مى گيرد، و پاسخى براى چراها نخواهيم داشت.



بسيار جالب است كه مفهوم زندگى و گذشته و آينده، و همچنين جهان هستى را از زاويه ديد «يك جوجه» كه هنوز سر از تخم بر نداشته است و دنياى خارج را نديده، مورد بررسى قرار دهيم:

«آ! چه زندان كوچكى، اصلاً دست و پايم را نمى توانم تكان دهم... نمى دانم چرا آفريننده جهان تنها مرا آفريده، و چرا دنيا اين قدر كوچك و تنگ آفريده شده، اصلاً يك زندانى تك و تنها به چه درد او مى خورد، و چه مشكلى را حل مى كند؟ نمى دانم ديوار اين زندان را از چه ساخته اند، چقدر محكم و نفوذناپذير است شايد براى اين بوده كه موج وحشتناك عدم از بيرون اين جهان به درون سرايت نكند، نمى دانم... .

آه! غذاى روز نخستين من «زرده» به كلى تمام شده اكنون از سفيده دارم تغذيه مى كنم و اين ذخيره هم به زودى تمام خواهد شد و من از گرسنگى مى ميرم و با مرگ من دنيا به آخر مى رسد، چه بيهوده، چه بى حاصل و چه بى هدف است آفرينش اين جهان!

اما باز جاى شكر او باقى است، افتخار بزرگى به من داده است من تنها آفريده و برگزيده جهان هستم!

مركز اين جهان قلب من است، و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من!... از تصور اين موضوع احساس غرور مى كنم اما چه فايده، كسى نيست كه اين همه افتخار را ببيند و به اين موجود برگزيده خلقت آفرين بگويد!

آه! يك مرتبه هوا سرد شد (مرغ چند لحظه اى براى آب و دانه از روى تخم برخاسه است) سرماى شديدى تمام محيط زندان مرا فرا گرفته و در درون استخوانم مى مدود، اوه، اين سرما مرا مى كشد، نور خيره كننده اى از مرز عدم به درون اين جهان تابيده و ديوارهاى زندان مرا روشن ساخته است، گمان مى كنم لحظه آخر دنيا فرا رسيده است و همه چيز جهان در شرف پايان يافتن است اين نور شديد آزار دهنده و اين سرماى كشنده هر دو مرا از پاى در مى آورد.

آه! اين آفرينش چقدر بيهوده بود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولد يافتن و در زندان مردن و ديگر هيچ!... بالاخره نفهميدم «از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود!»...

آه! خداى من، خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مى خوابد) استخوانم گرم شد، و نور خيره كننده و كشنده از بين رفت، اكنون چقدر احساس آرامش مى كنم، به به زندگى چه لذت بخش است!

اى واى زلزله شد! دنيا كن فيكون شد (مرغ، تخم ها را در زير پاى خود براى كسب حرارت مساوى زير و رو مى كند) صداى ضربه سنگين وحشتناكى تمام استخوان هايم را مى لرزاند، اين لحظه پايان دنياست، و ديگر همه چيز تمام شده، سرم گيج مى خورد اعضاى بدنم به ديوار زندان كوبيده مى شوند، گويا بناست اين ديوار بشكند و يكباره اين جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاك مى شوم... اى خدا!

آه! خداى من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرو نشست، همه چيز به جاى خود آمد، تنها اين زلزله عظيم قطب هاى جهان را عوض كرد، قطب شما تبديل به جنوب، و جنوب به شمال تبديل شد! اما مثل اينكه بهتر شد، مدتى بود كه احساس گرماى زياد و سوزش در سرم مى كردم و به عكس، دست و پايم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت... گويا اين زلزله نبود، اين حركت و جنبش حيات و زندگى بود! (چند روزى به همين صورت مى گذرد) آه! غذاى من به كلى تمام شد، حتى امروز آنچه به ديوار زندان چسبيده بود با دقت و با نهايت ولع و حرص خوردم و ديگر چيزى باقى نمانده... خطر، اين بار، جدى است... راستى آخر دنياست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز كرده است.

بسيار خوب بگذار من بميرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرينش اين جهان و اين تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بيهوده! چه بى هدف! چه بى حاصل بود! در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابود شدن، «من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود!»

آه! گرسنگى به من فشار مى آورد، تاب و توان از من رفته و مرگ در يك قدمى است، مثل اينكه اين زندان با همه بدبختى هايش از عدم بهتر بود، فكرى به نظرم رسيد، مثل اين كه از درون جانم يكى فرياد مى زند محكم با نوك خود بر ديوار زندان بكوب!

عجب فكر خطرناكى مگر مى شود. اين يك «انتحار» است اين آخر دنياست، اينجا مرز ميان عدم و وجود است... ولى نه، شايد خبر ديگرى باشد و من نمى دانم... من كه محكوم به مرگم، بگذار با تلاش بميرم.

اين فرياد در درون جانم قوت گرفته و به من مى گويد ديوار را بشكن... آه! نكند مأمور كشتن خود باشم... در هر حال چاره اى جز اطاعت اين فرمان درونى را ندارم (در اينجا جوجه آهسته شروع به كوبيدن نوك خود بر پوسته ظريف تخم مى كند).

محكم بكوب... باز هم محكم تر... نترس! از اين هم محكمتر!...

اوه! ديوار وجود و عدم شكسته شد، طوفانى از اين روزنه به درون پيچيد، نه، نسيم لطيف و جان بخشى است، به به جان تازه اى گرفتم! همه چيز دگرگون شد، زمين و آسمان در حال تبديل و دگرگونى است، محكم تر بايد زد! اين زندان را بايد به كلى متلاشى كرد... .

آه! خداى من چه زيباست!... چه دل انگيز است!... اوه چه پهناور است! چه وسيع است! چه ستاره هاى زيبا! چه مهتاب زيبايى! چشمم از نور آن خيرره مى شود، چه گلها! چه نغمه ها!... چه مادر مهربانى دارم!... چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ!... اوه چقدر خدا مخلوق دارد!... آه چقدر من كوچكم و چقدر اين جهان بزرگ است! كجا من مركز جهانم! من به ذره غبارى مى مانم معلق در يك فضاى بيكران... .

حالا مى فهمم كه آنجا زندان نبود، يك مدرسه بود، يك مكتب تربيت بود، يك محيط پرورش عالى بود كه مرا براى زندگى در چنين جهان زيبا و پهناور آماده مى كرد، الان مى فهمم زندگى چه مفهومى دارد، چه هدفى دارد، چه برنامه اى در كار بوده است، حالا مى توانم بگويم مقياس هاى من چقدر كوچك بودند و مفاهيم اين جهان چقدر بزرگ، و آنچه در آن بودم حلقه كوچكى بود از يك رشته زنجير مانند حوادث كه آغاز و آخر آن ناپيداست در حالى كه من همه چيز را منحصر در آن يك حلقه مى دانستم و آغاز و پايان را در آن خلاصه مى كردم.

 

اكنون مى دانم كه من يك جوجه كوچكم. كوچكتر از آنچه به تصور مى گنجد.»

 

اين بود منظره جهان هستى از ديدگاه يك جوجه زندانى.


آيا فكر نمى كنيم چهره اين عالم كه مادر آن زندگى مى كنيم در برابر آنچه در پشت سر آن قرار دارد به همين گونه باشد؟ آيا هيچ دليلى بر نفى آن در دست هست؟


«يهود» بر اثر فرو رفتن در مادّيات و سجده در برابر بت ثروت، در محو آيات رستاخيز كوشيدند تا با وجدانى آرام به كارهاى خود ادامه دهند!

و «مسيحيان» با پيش كشيدن مسأله فداء و نجات به وسيله مسيح و گناه بخشى كشيشان، آثار تربيتى ايمان به رستاخيز را از ميان بردند!

توجه دادن به دو چيز و پاسخ دادن به دو معما جزء برنامه همه پيامبران، و متفكران بشر بوده است «آغاز آفرينش» و «انجام آن» و به عبارت ديگر: «مبدأ» و «معاد».

مسلماً فهم معنى زندگى و حيات، بدون فهم اين دو ممكن نيست. همانطور كه جهان شناسى واقعى، بدون فهم اين دو امكان پذير نمى باشد.




این مطالب را یکبار دیگر مطالعه کنید و بیش از پیش بیاندیشیم و منتظر سری دوم این موضوع باشید.




پایان قسمت اول.